بهار

سید مژده که آمد بهار و سبزه دمید   وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست   فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد   هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب   به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز   که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد   که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت   که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید
بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب   که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

داستان کوتاه عشق و آرامش

داستان کوتاه عشق و آرامش

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد..

قفل بدون کلید

u0642u0641u0644[1].jpg

روشی ساده برای استغفار کردن روزانه

thohzadsc2[1].jpg

پیاده روی فراموش نشدنی

 u0628u06ccu0627u062fu0647_u0631u0648u06cc[1].png

شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می‌کردیم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه‌ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.

گنجشک و آتش

u06afu0646u062c[1].png

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند: «چه می کنی؟»

پاسخ داد: «در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.»

گفتند: «حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.»

گفت: «شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ میدهم: هر آنچه از من بر می آمد!»

 

زمستان (شعری از سهراب سپهری )

پشت كاجستان، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نیست: مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس
 

زمستان

 

فصلی دیگر از فصلهای امسال را پشت سر نهادیم وبه آخرین فصل سال رسیدیم ،فصل سفیدی و پاکی وسرما ،امیدوارم دلهایمان پاکتر و سفیدتر از برفهایی باشد که برایمان سرما به ارمغان می آورند وبا امید و ایمانی استوار به جنگ تاریکی و پلیدی برویم آمین یا رب

پدر

پدر...

 

مرگ من روزیست که...

 

آب حیات دستهای ترک خورده ات را

 

ندیده بگیرم!

 

مرگ من روزیست که...

 

آرزوی به ثمر رسیدن نهال های کشته ات را

 

زمزمه ی دعاهای خیسِ

 

چشمان پر صلابتت را

 

نگاه های تابناکِ

 

مردمکِ چشمان مهربانت را

 

ندیده بگیرم!

شعر

رهانید مارا ز مرداب جهالت
به سوی فرزانگی وسعادت
بنگر که خدا رسولش را  امر به خواندن کرده
بر دوات ونوشته چه زیبا  قسم یاد کرده
اقرا باسم ربک الذی خلق
ن والقلم وما یسطرون
که خواندن رروح تشنه ات را سیراب می کند
دوات ونوشته زعلمت مسیری زخلق خدا وا می کند
بیاو هم نشینی چون کتابهای خدایی ورگیر
زبوستان علم ومعرفت دسته گلانی زیبا ورگیر
 
شعری از عایشه میرانی